تبليغاتX
میشناسیدم
عقده ها و یا دردهایست درون ما که از ترس ربوده شدن آبرو و یا هر چیز دیگری از فریاد زدن آن بیم داریم.
همه ما پر از دروغ شده ایم.

همه لیچار می بافیم.

همه نشخوار میکنیم یابه های دیگران را.

همه ی ما سگ شده ایم هر روز نه حتی به وفای سگ

همه ی ما دم تکان میدهیم

ما روز با کسی هستیم و فردا به جدایی عادت می کنیم.

ما که همچون بازیچه هایی کوکی

باز پس میدهیم درس های کهنه را .

اندیشه های فرو شده بر ذهن را.

وقت است که خود باشم.

وقت است که خود باشیم.

 

+ نوشته شده در  Mon 17 Sep 2007ساعت 16:20  توسط بشناس مرا  | 

هوا تاريك بود اما بی وحشت. من شايد براي خريدن سيگار بود که از خانه بيرون زدم.
مغازه ای باز نبود که من خواستم از خیابان رد بشم. ماشینی که چارغ هاش روشن نبود بعد از اینکه من سقفش را دیدم تازه چراغ های عقب رو روشن کرد. زن احمق به جای اونکه تو آون تاریکی فرار کند من رو به بیمارستان رسوند.
من چند دقیقه ای بود که مرده بودم ولی نه هنوز جهنم رو دیدم و نه بهشت رو.
زنی پشت شیشه ها گریه میکنه. جوان است باید همسرم یا خواهرم باشه.
نیمه شب فردا مرده ای دیگر هم آوردند. دختری حدودا بیست ساله است. فردا نشده یه گله آدم ریختند پشت شیشه.همه ی ما بی توجه به اونور شیشه بودیم.
هر جایی یه قانونی داره اینجا قانونه که مردن دو مرحله است. اگه مرحله اول رو قبول بشی کاملا میمیری اما اگه نشدی باید زنده بمونی. درست مثل یه بازیه. اینجا همه چیز قانون منده فقط بازی هاشه که قانونی نداره. حکم بردنده شدنت هم یه پارچه ی سفیده.
من تو بازی بردم. ولی اون دختر جوان بیست ساله نتونست ببره. من آدم مهربونی بودم به خاطره همین بود که جام رو با دختر عوض کردم.
همه از مردن من خوشحال بودن و اون دختر رو به جای من خاک کردند. اونها هم از اینکه من زنده ام خوشحالند و من هم به جای دخترشون باهاشون رفتم.

+ نوشته شده در  Sat 15 Sep 2007ساعت 21:11  توسط بشناس مرا  | 

در کلاس بچه ها به بحث می پرداختند. شاید!!

مردکی به زنکی با لهنی مزحک گفت:

"بهتون پیشنهاد میکنم که بیشتر کتاب بخونید ."

به خشم آمدم.

زن احساس حقارت کرد و به دفاع گفت:

"من میخونم . زیادم میخونم."

من که از برخورد آن آدم کوته فکر به شدت عصیانی شده بودم گفتم:

"البته این شیوه ی صحیحی نیست که ما اینجوری بخوایم دیگران رو راهنمایی کنیم.

من فکر میکنم ما به خاطر اینکه خودمون رو بزرگ کنیم داریم بقیه رو کوچیک میکنیم.

ما باید یاد بگیریم که چطور نقد کنیم."

گرچه این احمق . احمق تر از آن بود ولی نتوانستم نگویم.

+ نوشته شده در  Thu 13 Sep 2007ساعت 22:49  توسط بشناس مرا  | 

من همان مرد مرده ی دیروزم.
به امید روزهای سرد و غمناک زمستانی پای در جاده ی طولانی این شب گذاردم.
من به شما مینگرم که چه احمقانه می خوانیید و می نویسید و بر خود نام روشنفکران را نهاده اید!!
ننگ بر شما که هر چه که میکشیم از شماست
کسانی که از کمر به پایین ارضا نشده اید و بر گمراهی دیگران تلاشی فراوان دارید.

این نخست نوشته ی من بود .
+ نوشته شده در  Sun 9 Sep 2007ساعت 15:20  توسط بشناس مرا  |