همه لیچار می بافیم.
همه نشخوار میکنیم یابه های دیگران را.
همه ی ما سگ شده ایم هر روز نه حتی به وفای سگ
همه ی ما دم تکان میدهیم
ما روز با کسی هستیم و فردا به جدایی عادت می کنیم.
ما که همچون بازیچه هایی کوکی
باز پس میدهیم درس های کهنه را .
اندیشه های فرو شده بر ذهن را.
وقت است که خود باشم.
وقت است که خود باشیم.
هوا تاريك بود اما بی وحشت. من شايد براي خريدن سيگار بود که از خانه بيرون زدم.
مغازه ای باز نبود که من خواستم از خیابان رد بشم. ماشینی که چارغ هاش روشن نبود بعد از اینکه من سقفش را دیدم تازه چراغ های عقب رو روشن کرد. زن احمق به جای اونکه تو آون تاریکی فرار کند من رو به بیمارستان رسوند.
من چند دقیقه ای بود که مرده بودم ولی نه هنوز جهنم رو دیدم و نه بهشت رو.
زنی پشت شیشه ها گریه میکنه. جوان است باید همسرم یا خواهرم باشه.
نیمه شب فردا مرده ای دیگر هم آوردند. دختری حدودا بیست ساله است. فردا نشده یه گله آدم ریختند پشت شیشه.همه ی ما بی توجه به اونور شیشه بودیم.
هر جایی یه قانونی داره اینجا قانونه که مردن دو مرحله است. اگه مرحله اول رو قبول بشی کاملا میمیری اما اگه نشدی باید زنده بمونی. درست مثل یه بازیه. اینجا همه چیز قانون منده فقط بازی هاشه که قانونی نداره. حکم بردنده شدنت هم یه پارچه ی سفیده.
من تو بازی بردم. ولی اون دختر جوان بیست ساله نتونست ببره. من آدم مهربونی بودم به خاطره همین بود که جام رو با دختر عوض کردم.
همه از مردن من خوشحال بودن و اون دختر رو به جای من خاک کردند. اونها هم از اینکه من زنده ام خوشحالند و من هم به جای دخترشون باهاشون رفتم.
مردکی به زنکی با لهنی مزحک گفت:
"بهتون پیشنهاد میکنم که بیشتر کتاب بخونید ."
به خشم آمدم.
زن احساس حقارت کرد و به دفاع گفت:
"من میخونم . زیادم میخونم."
من که از برخورد آن آدم کوته فکر به شدت عصیانی شده بودم گفتم:
"البته این شیوه ی صحیحی نیست که ما اینجوری بخوایم دیگران رو راهنمایی کنیم.
من فکر میکنم ما به خاطر اینکه خودمون رو بزرگ کنیم داریم بقیه رو کوچیک میکنیم.
ما باید یاد بگیریم که چطور نقد کنیم."
گرچه این احمق . احمق تر از آن بود ولی نتوانستم نگویم.