تبليغاتX
میشناسیدم
عقده ها و یا دردهایست درون ما که از ترس ربوده شدن آبرو و یا هر چیز دیگری از فریاد زدن آن بیم داریم.

راه می روم تا سیگارم تمام شود ، نه! سیگار هایم را تمام می کنم و آنقدر راه می روم تا ذهنم را خالی کنم. زخم کهنه دوباره سر باز کرده و سینه ام را به سوزش در آورده است.

انگار نفرینی است ابدی که رهایی از آن نا ممکن است. هر بار که فکر می کنم آن تلسم یا نفرین ؛ شکسته است و چند شب بدون از خواب بیدار شدن شب را به صبح می رسانم ، دوباره به سراغم می آیید و مرا به درون خود می کشد. چند سالی است که می گذرد و من هنوز با آن کنار نیامده ام. نمی توانم ، می خواهم اما نمی توانم فراموش کنم.

نه اینکه خسته شده باشم و یا بر عهد خود پایبند نباشم . نه ! از این تکرار می ترسم، آری می گویم می ترسم .

نه بر آن فردایی که پر از امید است امیدی دارم و نه توان و جرأت به زیر خاک رفتن را.

خیابان ها پر جمعیت تر از همیشه اند ، مردم به میهمانی بهار می روند و من به میزبانی مهمان همیشگی ام "تنهایی".

+ نوشته شده در  Mon 16 Mar 2009ساعت 17:59  توسط بشناس مرا  | 

خیلی وقته که چیزی ننوشتم ؛ تقریبا یک سال.

اتفاقات زیادی در این مدت افتاده که تلخی هاش بیشتر از شادیش بودن.

از هیاهوی این شهر بزرگ خسته بودم و به شهری کوچک و خلوت اما مذهبی رفتم شهری که با باور ها و منش من تفاوتی بسیار داشت.

کمتر از قبل فکر میکنم  ،  انگار به کودکی برگشتم ، پر از احساس و دلگیر از آدم ها.

به تهران که بر می گردم توان نفس کشیدن هم در من نیست ، به دیدار جمعی از دوستان گذشته رفتم و از ملاقاتشان خنده بر لب هایم نشست. برای بعضی از یاد رفته بودم.

به هر حال دوباره اینجا هستم و می خواهم زندگی کنم.

 

+ نوشته شده در  Thu 12 Mar 2009ساعت 14:0  توسط بشناس مرا  |