راه می روم تا سیگارم تمام شود ، نه! سیگار هایم را تمام می کنم و آنقدر راه می روم تا ذهنم را خالی کنم. زخم کهنه دوباره سر باز کرده و سینه ام را به سوزش در آورده است.
انگار نفرینی است ابدی که رهایی از آن نا ممکن است. هر بار که فکر می کنم آن تلسم یا نفرین ؛ شکسته است و چند شب بدون از خواب بیدار شدن شب را به صبح می رسانم ، دوباره به سراغم می آیید و مرا به درون خود می کشد. چند سالی است که می گذرد و من هنوز با آن کنار نیامده ام. نمی توانم ، می خواهم اما نمی توانم فراموش کنم.
نه اینکه خسته شده باشم و یا بر عهد خود پایبند نباشم . نه ! از این تکرار می ترسم، آری می گویم می ترسم .
نه بر آن فردایی که پر از امید است امیدی دارم و نه توان و جرأت به زیر خاک رفتن را.
خیابان ها پر جمعیت تر از همیشه اند ، مردم به میهمانی بهار می روند و من به میزبانی مهمان همیشگی ام "تنهایی".
خیلی وقته که چیزی ننوشتم ؛ تقریبا یک سال.
اتفاقات زیادی در این مدت افتاده که تلخی هاش بیشتر از شادیش بودن.
از هیاهوی این شهر بزرگ خسته بودم و به شهری کوچک و خلوت اما مذهبی رفتم شهری که با باور ها و منش من تفاوتی بسیار داشت.
کمتر از قبل فکر میکنم ، انگار به کودکی برگشتم ، پر از احساس و دلگیر از آدم ها.
به تهران که بر می گردم توان نفس کشیدن هم در من نیست ، به دیدار جمعی از دوستان گذشته رفتم و از ملاقاتشان خنده بر لب هایم نشست. برای بعضی از یاد رفته بودم.
به هر حال دوباره اینجا هستم و می خواهم زندگی کنم.