خیلی وقته که چیزی ننوشتم ؛ تقریبا یک سال.
اتفاقات زیادی در این مدت افتاده که تلخی هاش بیشتر از شادیش بودن.
از هیاهوی این شهر بزرگ خسته بودم و به شهری کوچک و خلوت اما مذهبی رفتم شهری که با باور ها و منش من تفاوتی بسیار داشت.
کمتر از قبل فکر میکنم ، انگار به کودکی برگشتم ، پر از احساس و دلگیر از آدم ها.
به تهران که بر می گردم توان نفس کشیدن هم در من نیست ، به دیدار جمعی از دوستان گذشته رفتم و از ملاقاتشان خنده بر لب هایم نشست. برای بعضی از یاد رفته بودم.
به هر حال دوباره اینجا هستم و می خواهم زندگی کنم.