تبليغاتX
میشناسیدم - می خواهم زندگی کنم!
عقده ها و یا دردهایست درون ما که از ترس ربوده شدن آبرو و یا هر چیز دیگری از فریاد زدن آن بیم داریم.

خیلی وقته که چیزی ننوشتم ؛ تقریبا یک سال.

اتفاقات زیادی در این مدت افتاده که تلخی هاش بیشتر از شادیش بودن.

از هیاهوی این شهر بزرگ خسته بودم و به شهری کوچک و خلوت اما مذهبی رفتم شهری که با باور ها و منش من تفاوتی بسیار داشت.

کمتر از قبل فکر میکنم  ،  انگار به کودکی برگشتم ، پر از احساس و دلگیر از آدم ها.

به تهران که بر می گردم توان نفس کشیدن هم در من نیست ، به دیدار جمعی از دوستان گذشته رفتم و از ملاقاتشان خنده بر لب هایم نشست. برای بعضی از یاد رفته بودم.

به هر حال دوباره اینجا هستم و می خواهم زندگی کنم.

 

+ نوشته شده در  Thu 12 Mar 2009ساعت 14:0  توسط بشناس مرا  |