تبليغاتX
میشناسیدم - می خواهم همانگونه که می خواهم زندگی کنم نه آن طور که باید
عقده ها و یا دردهایست درون ما که از ترس ربوده شدن آبرو و یا هر چیز دیگری از فریاد زدن آن بیم داریم.
امروز بعد از دو سال به پارک نزدیک خونمون رفتم. قدیما به اون پارک زیاد میرفتم و با آدم های اونجا شطرنج بازی میکردم. من تو اون جمع جوانتر از همه بودم و راستش به خیلی ها بازی رو واگذار میکردم.

موضوع جالب برام اینجا بود که مردی رو دیدم که چند سال پیش باهاش زیاد شطرنج بازی میکردم. مشغول بازی بود و من جولو رفتم و مثل اون موقع ها خسته نباشید گفتم و به بازی اون ها نگاه کردم .

اون مرد اصلا من رو نشناخت. نمیدونم این زمان باعث این نشناختن شدن بود و یا تغییر در ظاهر من.

به هر حال...

و این روز ها دلگیر تر از همیشه ام.

خسته تر

تنها تر.

 

من فکر می کردم که نباید خودم رو پایبند به قرارداد های این دنیا بکنم فکر میکردم می تونم آزاد باشم و آزادانه زندگی کنم.

اما امروز نظرم عوض شده. انگار باید با همین لجنزار باشم و در کنار همین ادم ها زندگی کنم و مثل اون ها رفتار کنم اما واقعیت اینه که نمی خوام. من دوست دارم خودم باشم . اون جور که میخوام فکر کنم و به سلیقه خودم زندگی کنم. اما نمیشه

+ نوشته شده در  Fri 27 Mar 2009ساعت 17:30  توسط بشناس مرا  |