موضوع جالب برام اینجا بود که مردی رو دیدم که چند سال پیش باهاش زیاد شطرنج بازی میکردم. مشغول بازی بود و من جولو رفتم و مثل اون موقع ها خسته نباشید گفتم و به بازی اون ها نگاه کردم .
اون مرد اصلا من رو نشناخت. نمیدونم این زمان باعث این نشناختن شدن بود و یا تغییر در ظاهر من.
به هر حال...
و این روز ها دلگیر تر از همیشه ام.
خسته تر
تنها تر.
من فکر می کردم که نباید خودم رو پایبند به قرارداد های این دنیا بکنم فکر میکردم می تونم آزاد باشم و آزادانه زندگی کنم.
اما امروز نظرم عوض شده. انگار باید با همین لجنزار باشم و در کنار همین ادم ها زندگی کنم و مثل اون ها رفتار کنم اما واقعیت اینه که نمی خوام. من دوست دارم خودم باشم . اون جور که میخوام فکر کنم و به سلیقه خودم زندگی کنم. اما نمیشه