تبليغاتX
میشناسیدم - زندگی سرد ما
عقده ها و یا دردهایست درون ما که از ترس ربوده شدن آبرو و یا هر چیز دیگری از فریاد زدن آن بیم داریم.
صبح ها عادت داشتم قبل از سوار شدن به اتوبوس به روزنامه فروشی نزدیک ایستگاه برم و سیگاری بخرم.

میخواستم فندک را بردارم که تیتر روزنامه ای مشغولم کرد:

" زنان ما آزاد ترین زنان دنیا هستند."

سیگارم را روشن کردم و به طرف پارک پشت دکه رفتم .

مادرم میگفت این پارک از بدن هایی مثل خواهرت به این زیبایی در آمده.

خواهرم سال ۶۷ هفده ساله بود. خبر کشتنش را همراه شاخه گل و نبات و قرآنی آوردند. میگفتند دختر ها به جهنم نمی روند.

سیگارم که تموم شد به سمت ایستگاه رفتم تا شاید بتونم قسط های عقب افتاده رو بپردازم. 

+ نوشته شده در  Sun 30 Sep 2007ساعت 19:55  توسط بشناس مرا  |