تبليغاتX
میشناسیدم - به خواب خواهم رفت وقتی باران ببارد
عقده ها و یا دردهایست درون ما که از ترس ربوده شدن آبرو و یا هر چیز دیگری از فریاد زدن آن بیم داریم.

شمع هاي مشكي روشن مي كرد تاريكيِ اتاق را. موسيقيِ ملايم فضا را شاعرانه تر كرده بود همراه ضربات باران. آن طرف تر مرغ عشق ها ، عشقبازي مي كنند بالاي سرش كه خوابيده بود مثل آدم هاي بعد از مصرف ترامادول ، لخت.  سمتِ چپش ، سگ ريز جسته ي نازِ پشمالواش دراز كشيده .

صداي اذان به گوش مي رسد. مي خواهد ليس بزند  ، خلق بكند آدم را. زبانش بيرون آمده و له له مي زند تا خون بخورد.

به روي سينه ي آدم مي رود تا ليس بزند صورت آدم را. لب هاي خشك شده را ليس زد تا تكان خورد. از خورده شدن لبهايش بدش مي آمد اما اين بار بي تفاوت. چشم هاي بسته باز شد و بعد تمامي بدن. نوبت به خون خوردن مي رسد. خون هم خشك شده روي دست مثل كاكائوِ خشك شده روي پيراشگيِ مانده.

اذان كه تمام شد جايي نمانده بود تا ليس زده شود. آدم خلق شد. خون دوباره از دستش به راه افتاد. بعد از نوازش سگ ايستاد ، به راه افتاد ، نميدانم به كجا ، براي فهميدنش به دنبالش به راه افتادم.

از پله هاي آپارتمان 2 طبقه اي پايين آمد ، من هم به دنبالش. ديوار ها نقش تازه اي پيدا مي كرد با قرمزي خون كه كشيده مي شد بدنش با ديوار.

4 طبقه كه شد از خانه بيرون زد. هوا نيمه روشن و در حال باريدن باران. بايد سردش مي شد ، لخت در آن هوا ، نمي لرزيد. كوچه ها يكي يكي از پسمان گذشتند و خون ، ردي براي بازگشت بر آن ها جاي نهاد.

به پارك كه رسيد هوا روشن تر شده بود از تاريكي ، باران نمي باريد. خسته شده بود ، روي نيمكتي نشست. خستگي اش به در نرفت ، چند ساعتي نشسته بود. فكر مي كردم به فواره ها خيره شده . فهميده اشتباه است به سمت زني كه روي نيمكتي همراه مردي به لاسيدن مشغول بود رفت. مثل ننه مرده ها به زن نگاه مي كرد و اشك مي ريخت. لب هايش تكان مي خورد. مي خواست چيزي بگويد اما مثل خالقش فقط پارس مي كرد.

***

هوا تاريك شده بود. به آپارتمانش رسيد. سگش پارس مي كرد. به بغلش پريد لحظه اي كه در باز شد. نوازشش مي كرد و مي بوسيد ، مثل معشوقه اش.

لباس هاي خيسَش را در آورد. برق هم قطع شده بود به لطف باران. شمع روشن كرد. حرف هاي زن در ذهنش بازي مي كرد. حتماً عذابش مي داد ، شايد. قرص خورد به خاطرش. مرغ عشق هايي را كه زن خريده بود برايش را از قفس بيرون راند. خسته شده بود. حرف ها از ذهنش بيرون نمي رفت.

"بيچاره شوهرم" "فكر مي كنم هرزه م"

بلند شد ، موسيقي متال گذاشت تا ذهنش را پر كند.

بي فايده بود حرف ها بيرون نرفت.

" بيچاره شوهرم ، دلم براش مي سوزه ، خيلي پاكِ. وقتي ازم ميخواي كه اسم ببرم ، فكر ميكنم يه زن هرزه م . پشيمونم. ديگه نمي خوام."

فكر ميكرد مقصر است كه زن اينگونه فكر مي كند. به زن قول داده بود كه ديگر كاري به كارش نداشته باشد. موسيقي ملايم را ترجيح داد. لخت دراز كشيد و به ياد يكي شدنش با زن ، خود ارضايي كرد. سگ هم تحريك شد. نگذاشت صورتش را ليس بزند به خوردن آلتش مشغول شد.

دست چپش را پاره كرد ، چند ضربه. ترامادول اثر كرده بود. ضربه ي پنچم را كه زد كاملاً جر خورد.

***

آدم هرچه پارس مي كرد زن محل نمي داد و به لاسيدن با مرد مشغول بود. ابر ها همدرد شدند و مي گريستند. به خاك افتاد و چنگ مي زد. گودالي كند به اندازه ي تنش. درونش دراز كشيد. ابرها زار زار مي گريستند. خون تمام شده بود و خوابش برد. گِل ها را رويش ريختم.

باران رد خون را پاك كرده بود و خانه را پيدا نكردم.

+ نوشته شده در  Sat 22 Dec 2007ساعت 14:41  توسط بشناس مرا  |